پیاده نظام

حرفهایی برای جوانانی که سیب زمینی نیستند

پیاده نظام

حرفهایی برای جوانانی که سیب زمینی نیستند

پیاده نظام

یک روز با این هایی و یک روز با آن ها
رندی که از تخریب میترسد بلاکش نیست
سرباز باید پشت دشمن را بلرزاند
شطرنج جای مهره های اهل سازش نیست

مرتضی عابدی لنگرودی

Yemen ifyemen
پیام های کوتاه
  • ۱۳ خرداد ۹۵ , ۰۹:۳۴
    ترس
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

چای با هوبی

سه شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۴۰ ق.ظ

درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی.

کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی؛
کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت!
من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد!
آنروز یادم است که امتحان داشتند، از آن سخت هایش !
غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !

وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم.
استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود؛ خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد!

نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم: ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام؛ سرت را بالا بگیر بلامیسر جان!
دلم میخواست تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم...
دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟
دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم!
رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :
" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "
رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند؛
کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،
همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید...
از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود!

رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست...
چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند، گفت : من تورو نداشتم چی میکردم ؟
...
میدانی تصدقت روم ، خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی؟!
همین!

@absurdminds


پ ن: متن بالا از کانال دوست عزیزم، امین صالحی است، دوست دبیرستانی من! در کل متن به فکر انتها بودم، یک جمله فقط یک جمله، عالی بود، محشر بود..

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۲۴
امیرحسین چگونیان

نظرات  (۴)

۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۰۱ آقاگل ‌‌‌‌
هوبی چیه؟

پاسخ:
سوال خوبیه، نمیدونم
جالب و خوندنی بود
پاسخ:
آری، همین گونه است
متن فوق العادیه..اشکمو در اورد
پاسخ:
بله، خیلی زیبا و جذاب هست
موی تنم سیخ شد... محشر بود..جمله اخر تمام احساسات رو در خودش خلاصه کرده....فوق العادس..
پاسخ:
بله، واقعا خوب بود

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">